close
تبلیغات در اینترنت
داستان عشقی
loading...

SMGH23000

داستان عشق و دیوانگی زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛. فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم…. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی…

SMGH23000 بازدید : 177 پنجشنبه 22 آبان 1393 نظرات ()

داستان عشق و دیوانگی
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...


تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 159
  • کل نظرات : 35
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 31
  • آی پی امروز : 28
  • آی پی دیروز : 38
  • بازدید امروز : 76
  • باردید دیروز : 250
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 781
  • بازدید ماه : 7,415
  • بازدید سال : 37,683
  • بازدید کلی : 251,218